دختری به نام تنهایی
شنبه 30 بهمن 1389 :: نویسنده : parniyan    

صبح كه داشتم بطرف دفترم می رفتم سكرترم بهم گفت: صبح بخیر آقای رئیس، تولدتون مبارك! از حق نمیشه گذاشت، احساس خوبی بهم دست داد از اینكه یكی یادش بود.

تقریباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش منشیم درو زد و اومد تو و گفت: میدونین، امروز هوای بیرون عالیه؛ از طرف دیگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشین با هم برای ناهار بریم بیرون، فقط من و شما!

خدای من این یكی از بهترین چیزهائی بوده كه میتونستم انتظار داشته باشم. باشه بریم. برای ناهار رفتیم و البته نه به جای همیشه‌گی. برای نهار بلكه باهم رفتیم یه جای دنج و خیلی اختصاصی. اول از همه دوتا مارتینی سفارش داده و از غذائی عالی در فضائی عالی تر واقعاً لذت بردیم.

وقتی داشتیم برمی‌گشتیم، مشیم رو به من كرده و گفت: میدونین، امروز روزی عالی هست، فكر نمی‌كنین كه اصلاً لازم نباشه برگردیم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فكر میكنم همچین هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشی بد نیست بریم به آپارتمان من.

وقتی وارد آپارتمانش شدیم گفتش: میدونی رئیس، اگه اشكالی نداشته باشه من میرم تو اتاق خوابم. دلم میخواد لباس مناسبی بپوشم تا امروز همیشه به یادتون بمونه شما هم راحت باشید راحت راحت .

در جواب بهش گفتم خواهش می كنم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود یه پنج شش دقیقه‌ای برگشت. با یه كیك بزرگ تولد در دستش در حالی كه پشت سرش همسرم، بچه‌هام و یه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز «تولدت مبارك» رو می‌خوندند.

 

در حالیكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد...!!!

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها : تولد، خیانت، خیانت مردا، باز هم خیانت، تولد گرفتن،




درباره وبلاگ

اگر کسی مرا خواست ، بگویید رفته باران را تماشا کند ، و اگر باز اصرار کرد ، بگویید برای دیدن طوفانها رفته است ، و اگر باز هم سماجت کرد ، بگویید رفته است تا دیگر باز نگردد .


مدیر وبلاگ : parniyan
نویسندگان
نظرسنجی
نظرتون در مورد این وبلاگ چیه؟







جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :